یه داستان شایدم یه واقعیت یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
"1"
دو شخص به نام های امیر علی و سایه این دو نفر خیلی همدیگرو دوست داشتن ولی هردوشون یه جایی درگیر زندگی بودن یعنی بهم رسیدنشون از محالات بود بهم قول دادن زنده بمونن تا وقتی که بهم برسن هر روز و هر شب برای خودشون رویا،خاطره می ساختن سایه! طاقت دوری امیر علی رو نداشت و همیشه بهش حسودی میکرد و بابت این همیشه با امیر علی دعوا داشت. امیر علی! طاقت یه قطره اشک سایه رو نداشت یه اغم کوچک سایه اونو داغون میکرد و برای خوشحالیش همکار میکرد گاهی وقت ها از عشق زیاد باهم دعوا داشتن بر سر موضوع های کوچیک ولی بازم عاشقانه همو دوست داشتن دو روز که میگذشت یادشون میرفت. هر شب که میخوابن به امید روزی که بهم برسن سرو رو رو بالشت میزارن ............................
برچسب:
نویسنده: هستی شریفی